روزگار نوشت

پیام های کوتاه
  • ۱۰ مرداد ۹۹ , ۰۰:۴۵
    حالت
  • ۳۱ تیر ۹۹ , ۰۱:۲۷
    حتی
  • ۱۵ خرداد ۹۹ , ۲۰:۳۷
    ...
  • ۲۹ آذر ۹۸ , ۱۴:۳۶
    دل2
  • ۲۷ آذر ۹۸ , ۰۱:۱۰
    شعر
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۰۰/۱۱/۰۳
    :`(
  • ۰۰/۱۰/۱۷
    Sex

بعضی وقت ها قسمتی از آدم ؛ گاهی همه آدم؛ یه جایی جا میمونه

تو مکان خاصی

تو زمان خاصی

تو اتفاق خاصی

آدم جا میمونه. فریز میشه

بعد از اون دیگه چرخش زمین اثری نداره

مثل من که تو زمستون جا موندم. دیگه نفهمیم بهار کی اومد؟ تابستون چه جور بود؟ اصلن مگه پاییز داشتیم امسال؟

بقه چیزا بی معنیه برام ؛ تو زمستون فریز شدم. فصلی که ازش بدم میاد

دیگه فرقی نداره بهار باشه تابستون باشه پاییز باشه؛ دیگه همیشه زمستونه؛  دیگه نمیفهمم کی بهار شد؟

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۰ ، ۰۷:۳۳
مریم بانو

باید بگم که به مسیله جالبی پی بردم. مغزم داره خودکفا میشه از خودم

مغز خود کفا است ولی منظورم اینکه مثلا وقتی تو دستت بسوزه این مغزه که دستور میده و تو دستت رو از شعله آتیش میکشی کنار.

اما اگز دستت رو از شعله آتیش نکشی کنار اون مغز بیچاره تو آمپاس شدیدی قرار میگیره و کلا گیج میشه که عاقا چی به چیه؟؟ مگه این آتیش نیست مگه دستور ندادم بکش کنار پس چی شد و فلان و....

قضیه مغز منم داره همین میشه. مثلا من دوست دارم حال یه آدمی رو بگیرم. بعد شب که می خابم مغزم لطف و مرحمت میکنه حالشو میگیره تو خواب.

خیلی باحاله ها

یا مثلا دوست دارم تو دنیای زامبی ها زندگی میکردم و یه قهرمان باشم و بازهم مغزم لطف و مرحمت میکنه شب توی خواب منو قهرمان داستان خودم میکنه.

مغز اینجور با نشون دادن صحنه ها مورد علاقه به نظر می خواد فشار روی من رو کم کنه. میگه بزار این بدبخت حداقل تو خواب به چیزایی که نیاز داره برسه. حتی اگر خودش ندونه نیاز داره

اما بعضی چیزا اصلا نیاز من نیست یا مثلا دلم نمیخاد و فلان اصل کلن من اون چیزو فراموش کردم. مغزم وقتی میبینه من فراموش کردم خودش دست به کار میشه و وقتی می خابم میره حساب طرفو میرسه. این نیاز من نیست نیاز مغزمه وقی میبینه من به نیازهاش بی تفاوتم خودش وارد عمل میشه

قسمت اوج داستان اونجاییکه مغزم به سمت سکس میره. این نیازه مغزمه نه من . برای همین خودکفا عمل میکنه . میره سراغ یه سکس بی دردسر و تا ارگاسم هم میره.

و از خواب که بیدار میشم هیچ علامت جسمی ای ندارم که نشون دهده ارگاسم باشه. اما حس می کنم مغزم خوشحاله خخخخخخخخخخخ. هرچی جستجو میکنم که بابا شده ولی میبینم نشده.

درواقع در اینجا مغز محترم بدون اینکه نظر منو بخاد خودش پیش میره و تا حدیه که من فکر میکنم واقعیه تا ارگاسم هم رفته. ولی هیچ نشانه جسمی ای نمیبینم . یعنی مغزم ارگاسم میشه ؛ من نه؛ بامزست ها

 

همین خواب زیاد؛ وقتی که خوابم زیاد میشه. من نشستم خودمو یه بررسی کردم دیدم عه وقتی افسرده ام خوابم به شدت کم میشه و وقتی استرس دارم خوابم زیاد

وقتی افسرده ام مغزم خیلی فعال میشه میخاد بزنه اون باعث و بانی اش له کنه برا همین میشینه انواع نقشه های مختلف میکشه و به همین دلیل نمیزاره من بخابم. من از همین تریبون ازش تشکر میکنم انقدر به فکر منه. دمش گرم

 

وقتی افسرده ام مغزم با فکر کردن به اینکه چرا این حال رو دارم میخاد کمکم کنه و با کشیدن نقشه های مختلف میزنه ملت رو له میکنه. بنابراین نمیزاره من بخابم. و وقتی نقشه ای میکشم تا وقتی همه چیزش معلوم و روشن نباشه مغزم فعال و روشنه و نمیزاره بخوابم

 

اما وقتی استرس دارم برای درس و دانشگاه مغزم میگه دختر جون دنیا دو روزه ول کن و سخت نگیر بعد منو به طرز ماهرانه ای می خوابونه خخخخخخخ

مثلا من بیدارم دارم کارم انجام میدم پشت لب تاب بعد یهو از خواب می پرم خخخخخ

یعنی پشت لب تاب خوابم برده بودم مغزم خوابم کرده من نفهمیدم خخخخخ

از همین تریبون از مغز عزیزم خواهش میکنم دست از نقشه کشیدن برداره و فعلا به همین نقشه هایی که کشیده قانع باشه

و ازش می خام که آخه قربون شکل ماهت برم من که شبیه گردویی ببین وقتی منو خواب کنی من به کارام نمیرسم و استرسم بیشتر میشه. پس منو بیدار نگه دار نه اینکه خوابم کنی

و مغز جوووونم من به سکس نه نیاز دارم نه میخام؛  منو وارد بازی های کثیفت نکن خخخخخخ

الانم بنده خدا مغزم گیر کرده نمیدونه بخابه یا بیدار بمونه. و چون قدرت استرس از افسردگی بیشتره؛ پس می خوابه :)laugh

 

جالبه ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۰ ، ۰۷:۲۵
مریم بانو

چه دل آشوبه ی بی رحمی ؛ می تازد بر من عه بدون هیچ سپری... بدون دفاع

 

- آخ جان مامان سوپ درست کرده. مامان برام بیار بخورم. سوپ های مامانی خوشمزه است

- نه اینبار خوشمزه نشده.

خورده بودم واقعن خوشمزه نبود مزه عن میداد ۳ تا قاشق بیشتر نتونستم بخورم

 

- بیار بخورم سوپ های مامانی همیشه خوشمزه است

- بفرما بخور ولی متاسفم این باز خوشمزه نیست

- حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی......... مامان خیلی خوشمزه شده. اصلن انقدر خوشمزه شده که من دو بار می خام بخورم

 

تو نبودی؛ من مرده بودم به یقین...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۵۵
مریم بانو
نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را، پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را، نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت، نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد، اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی
گهی افتان و خیزان، چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران، چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی
#رهی_معیری
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۰ ، ۰۲:۳۶
مریم بانو

بعضی وقتا حس میکنم دلم داره میترکه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۰ ، ۰۸:۴۶
مریم بانو

سفر در زمان امکان پذیر نیست، چراکه اگر امکانش بود ما می‌توانستیم عده ای رو ببینیم که از آینده به الان اومدم یعنی از آینده به گذشته خودشون.
از نظر علمی اما در واقع در کیهان این امر امکان پذیره، با نگاه کردن به آسمان. وقتی شما به یه ستاره مثلن در فاصله ۵ هزار سال نوری نگاه کنید، اگر دارید در زمان به ۵ هزار سال گذشته بر میگردید، البته نه گذشته خودتون بلکه گذشته اون ستاره رو دارید نگاه می‌کنید, 
به جای دیگه ای هم هست که میشه به گذشته سفر کرد، وقتی دراز میکشی تو رخت خوابت چشمات میبندی و میری سراغ خاطراتت، وقتی خاطرات جلوی چشمات جولان میدن، تو در زمان به گذشته سفر کردی، 
اما فقط میتونی توی این خاطرات بچرخی، چیزیو نمیتونی عوض کنی، قدرت دخل و‌ تصرف نداری
گاهی در حد چند ثانیه کوتاه چشمامو که میبندم پرت میشم به گذشته، یه شیرینی دلچسبی میپیچه تو‌ وجودم مثل یه شیرینی خامه ای خوشمزه،cheekycheekycheekyheart

 

اما دوام چندانی نمی یابد،

 

وقتی خوده قبلیمو میبینم حس میکنم با خود الانم چقدر فرق داشته، البته نه کامل که برخی صفات و‌ ویژگی ها هرگز عوض نمیشن،
منه الان ساخته شده از همون تصمیمات گذشته ام هستم، 
کاش میشد ادم وقتی تو خاطراتش به گذشته برگرده امکان تغیر گذشته رو‌هم داشته باشه،
من اگر این امکان رو داشتم، 
هرگز همه قلبمو به کسی نمی دادم که بعد بخام مچاله، زخمی و‌ پژمرده تحویل بگیرم
هرگز اجازه نمیدادم کودک درونم‌ دستشو به کسی بده
هرگز روابطم‌ رو بر اصل اعتماد به آدمها نمی ساختم
هرگز بیشتر از ظرفیت آدمها بهشون بها نمی دادم
هرگز بیش از اندازه روی آدمها حساب نمی کردم
هرگز همه ی خودم رو برای کسی رو نمی کردم
هرگز همه ی آنچه در دلم بود بازگو نمی کردم
هرگز به طور مطلق مطیع کسی نمی شدم
هرگز همه دلمو پیش کسی رو‌ نمی کردم
هرگز کسیو فقط با قلبم نمی سنجیدم
هرگز به کسی تکیه نمی کردم

 

 

اشکالی نداره هنوز دیر نشده ، من درس های خوبی گرفتم که از این ب بعد می تونم ازشون استفاده کنم، و حواسم به همه ی هرگز ها باشد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۱۰
مریم بانو

رفتیم خونه نرگس
بچه اش تازه به دنیا اومده
دوتا ماسک زدم روی هم ، به دستام و همه لباسام و روسری و‌چادر الکل زدم، انقدر که تو‌ ماشین خواهری نفسش گرفته بود پنجره ها رو‌ باز کردن
گفت الکل به خودت زدی بچه رو بغل کنی، گفتم اره
رسیدیم خونه ی نرگس
خالم، بچه رو‌گذاشته بود تو کریر و کریر رو میبرد جلو و بچه رو نشون همه میداد و گفت کسی بچه رو بغل نکنه، کسی به غیر از خاله ملیح ک میخاست ببرتش حمام بچه رو بغل نکرد
من فقط تونستم‌ به انگشتای دستش دست بزنم،
چقدر دلم میخاست یه نوزاد داشتم، اصلن یکی نوزادش میداد من بزرگ کنم
چقدر دلم داشتنش رو می خواد،
اون دست و پای کوچیکش ، بوی بهشتی که میده، گریه های ریز ریز بکنه و هی قربونش برم هی بوسش کنم ...
نوزاد تازه متولد شده فامیل رو، با شوق بغل کردنش رفتم و با حسرت بغل کردنش برگشتم

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۰ ، ۰۱:۲۸
مریم بانو

رفته بودیم حمام. من یک چهارپایه با ارتفاع نیم متر دارم که توی حمام روی اون می شینم. با دخترک رفته بودیم حمام من نشسته بودم روی چهارپایه و بعد خواستم برای تنظیم آب یه لحظه روی چهار پایه بلند بشم بعد که دوباره نشستم خوردم زمین بعد نگاه کردم دیدم دخترک خودش ترسیده اومد تندی پیشم: مامانم خوبی خوبی؟
خدا رو‌ شکر من اروم‌ خوردم‌ زمین
بهش‌گفتم‌ تو‌ صندلی منو کشیدی عقب
غش غش خندید گفت اره
فکر میکردم فقط تو کارتونا از این حوادث رخ میده‌، نمیدونستم خودم طعمه میشم توسط فسقل بچه خخخخخ
.........
از مدرسه اومدم خونه دراز کشیدم رو مبل و داشت خوابم میبرد که به دخترک گفتم کاش تو می‌تونستی غذا درست کنی من خسته ام نهار هم درست نکردم. گفت باشه من درست میکنم
من خوابم برد. مدتی گذشت اومد اروم بیدارم کرد و گفت: من نمیتونم گاز رو روشن کنم، میای روشن کنی
خوابالو با چشمای نیمه باز رفتم گاز روشن کردم و دوباره برگشتم خوابیدم،
مدتی گذشت اومد اروم صدام زد گفت: پاشو غذا برات درست کردم بخور
تو این مدت خودش یه سیب زمینی برداشته بود پوست کنده بود، با خورد کن خورد کرده بود، تو ماهیتابه روغن ریخته بود، سیب زمینی ها رو سرخ کرده بود و بهشون ادویه زده بود، و جالب اینکه رب گوجه هم زده بود، فقط ربش سوخته بود ، و سیب زمینی ها کامل سرخ نشده بود
خخخخخخخ
ولی خوشمزه ک نه laugh، ولی بامزه ترین سیب زمینی سرخ کرده تاریخ بشریت بود،  با عشق درست شده بود

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۰۰ ، ۰۱:۳۰
مریم بانو

مادربزرگم حالش بده

رفتیم خونه شون

چند ماه پیش گفتن سرطانش دیگه قابل درمان نیست

و الان به نظر دیگه بدنش تسلیم شده

هیچی نمیتونه بخوره . در طول روز فقط چند قاشق سوپ گوشت بسیار رقیق فقط چد قاشق

امشب گفت هندونه میخام اگر تو یخچال هست برام بیارید

همه گفتن نه برات ضرر داره هندوانه ضعف رو بیشتر میکنه

گفتم ولش کنید بزارید بخوره بابا به اندازه ۵ سانتی متر یک برش هندوانه خورد

 

دخترکم اگر روزی رسید که فهمیدی من تا مدتی بیشتر دیگه زنده نیستم. توی اون مدت دیگه تلاش بیهوده نکن برای زنده موندنم. توی اون مدت بهم کمک کن زندگی کنم. غذاهایی که دوست دارم بخورم حتی اگر برام ضرر داشت؛ به جاهایی که دوست دارم منو ببر؛ به افرادی که دوست دارم بگو بیان ملاقاتم؛ فیلم ها و کارتون های مورد علاقه ام رو برام پخش کن و موسیقی شاد برام بزار و برقص تا زندگی رو ببینم و تا این روزهای آخر شاد باشم. خلاصه که به حرف دکترا گوش نده که چی بخورم چی نخورم و استراحت کنم واسه یک هفته بیشتر زنده موندن. ارزش نداره. تو این مدت بزار از زندگیم فقط لذت ببرم حتی اگر به کوتاه شدن مدت زنده بودنم بی انجامد؛

و دخترکم اگر در این مسیربه نقطه ای رسیدم که دیگر چیزی برایم لذت بخش نبود؛ طعم هیچ خوراکی و غذا و پاستیل و حتی بستنی زمستانی را هم دیگر دوست نداشتم. اگر دیدن مکان های مورد علاقه ام دیگر برایم لذت بخش نبود؛ و دیگر دیدن هیچ فردی را نمی خواستم؛ اگر دیگر از چیزی لذت نمی بردم؛ بدان که دیگر به آخر خط رسیده ام. و این چند روز باقی مانده کنارم بنشین دست هایم را بگیر و گونه ام را هزار بار ببوس و مرا در آغوشت بگیر. شب برایم قصه و لالایی بخوان. و همین برایم کافیست

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۰۰ ، ۰۷:۳۷
مریم بانو

دیگه از سکس متنفر شدم، 

چندشم میشه، زجر میکشم


هدف از سکس‌ تولید مثله همیشه همین بود در طول تاریخ، بنابراین هرزمانی نیاز به تولید مثل باشه فقط باید انجام بشه، در غیر این صورت یک عمل شنیع است و دلیلی برای انجامش نیست.
تنها ارتباط‌جسمی ای که بهش علاقه دارم، بغل کردنه،‌ بغل کردن سکس نیست، تزریق احساس امنیته
من از سکس بی اندازه متنفرم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۰۰ ، ۱۵:۱۴
مریم بانو

۳ بامدادان ...

 


دریافت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۰۰ ، ۰۳:۰۱
مریم بانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ دی ۰۰ ، ۰۲:۵۳
مریم بانو

بحران سی سالگی
میگن در محدوده سی سالگی‌ ادم دچار بحران میشه، مثل دوران نوجوانی،
این بحران بعد از نوجوانیه، من نمیدونم ۲۷ یا ۲۸ سالم بود که این سوالا اومد سراغم:
من وسط این زندگی چیکار میکنم؟
من از زندگیم راضی ام؟
من شادم؟
من مستقلم؟
من کجای کارم؟
من ب چ‌درد میخورم؟
من کجا مفید بودم؟
من هدفم‌چیه؟
من کجای کارم تو‌ دنیا؟
سوالاتی از این دست، انگار که بعد از اینکه دخترک کمی‌بزرگتر شده بود و من کمتر بهش مشغول بودم، این چیزا اومده بود تو ذهنم و بیرونم نمیرفت.
و شروع کردم برای سوالام جواب پیدا کردن.‌ اصلن من کجای کارم.
به جواب های خوبی نرسیدم. خوشحال نبودم ، اون چیزی ک همیشه فکر میکردم میخام بهش برسم بهش نرسیده بودم، آدم مفیدی نبودم، حس بی فایده بودن داشتم، حس اینکه ۲۸ سالم شده و من به چی رسیدم؟ به هیچی

 


رسیدن به جواب این سوالا ناراحتم کرد بعد رفتم سراغ چیزهایی ک‌دوست داشتم، سرکشی کردم، خواستم مستقل بشم، خواستم سهمم از دنیا بگیرم، خواستم همه چیزهایی ک دوست دارم رو‌ به دست بیارم
که ای کاش نمیخاستم
نمیدونم، چون الان بعد از این سالها در اوایل وارد شدن به ۳۳ سالگی انگار مسیر اشتباهی رو رفتم برای به دست آوردن چیزهایی ک نداشتم، که الان خیلی بیشتر از قبل چیزهایی ک داشتمم از دست دادم

 

حالا عاقل تر از قبلم ولی همین باعث میشه بفهمم که:

تنهاتر از قبلم

غمگین تر از قبلم

بی فایده تر از قبلم

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۶:۱۹
مریم بانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آذر ۰۰ ، ۰۰:۴۰
مریم بانو

تو واقعن چی پیش‌ خودت فکر میکنی مریم

.............................

سر دردم‌ شروع شد.‌چقدر سرم ‌درد میکنه

امیدوارم بتونم بخوابم فقط

..............................

اون روزی ‌ک سارا ایمیل منو به حامد دید یه اهنگ‌ براش فرستاد از مرتضی پاشایی

اون روزا پاشایی رو بورس بود همه گوش‌ میدادن، منم مثل همه

صداش اهنگاش‌غم تو‌صداش همه اش رو دوست داشتم.

هنوز‌ هم اهنگ های مرتضی پاشایی‌‌ رو در قسمت دور‌ کامپیوترم دارم.‌ هنوز هم صدای مرتضی پاشایی و اهنگ هاش رو‌دوست دارم ، اما سراغش نمیرم ، چون هر اهنگی ازش منو یاد یه خاطره از حامد میندازه مثلا اهنگ زیادی، ولی میگم کاش ادمها آهنگ ها رو‌خراب نمیکردن.

خیلی بده ک ‌به خاطر اینکه یاد یه آدم نیفتی ، اهنگهایی ک‌ دوست داریو گوش‌ندی

لیست آهنگام زیاده

.................................

ته‌ دلم خالیه

..................................

حس میکنم تحقیر شدم
حس میکنم خرد شدم
جلو کسایی که میخواستم بهشون ثابت کنم ادم بزرگی ام ادم مهمی ام ، اما جلوشون خرد شدم
سر دردم‌ خوب نمیشه، عصبیه

.................................
من حتی برعکس نامم هم دوست دارم، میرم، یه پویایی تو این کلمه هست، ساکن بودن و سکون نیست، انگار پویاست در حال حرکته همش، این پویایی اش رو دوست دارم، حرکت میکنم ، ساکن نیستم

.................................
از خواب میپرم، قلبم به شدت میزنه، دقیقه ای هزاربار، انگار که‌هزاران کیلومتر مسیر را در سنگلاخ دویده باشم و‌ به هیچ‌ رسیده باشم، صورتم‌خیس اشکه ، انگار ک‌‌ عزیزی از دست داده باشم

 

................................

روز بعد:

چرا آروم نمیشم، نمیدونم؛ 

چرا یه جور دلشوره دارم، نمیدونم

دلم میخام بخوابم بعد بیدار بشم ببینم چقدر حالم خوبه، ذلم دیگه گریه نداره، چقدر دنیا قشنگه

با تعجیب بهم گفت تو چقدر تنهایی چقدر غمگینی

و هی با تعجب تکرارش کرد، و من فقط خندیدم

چرا آروم نمیشم؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟

...........................................

مقاله ات اکسپت شد؛ پایان نامه ات داره پیش میره

شوهری داری که خوبه و دوستت داره

دخترکی داری شیرین زبان که دوستت داره

پس دیگه آخه چه مرگته دختر دیگه چ مرگته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چته؟ چی می خوای؟؟؟؟؟

ای خدا؛

از دستت خسته شدم دیگه دختر ؛ تو چه مرگته آخه :( cryingbroken heart

.............................................

آرام آرام پیش می‌رود داستان من همینجا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۰۰ ، ۰۰:۱۴
مریم بانو

حالم یه جور عجیبی خوب نیست

میترسم ؛ میترسم از هرچیزی که قراره اتفاق افتاده

یه هراس یه نا امیدی

 

دارم همش میدوام؛ اما برای چی: برای لذت برد برا آرامش داشتن

آیا دارم؟؟؟

 

روز جشن شکوفه های کلاس اول دخترک من خیلی دیر رسیدم به خاطر اینکه سر کار بودم

روز اول مدرسه اش اصلا من نبودم که ببرمش و خاله اش بردش و من سر کار بودم

روزی که گفتم خودم میرم دنبالش؛ انقدر دیر رفتم که از مدرسه بهم زنگ زد که چرا نمیرم. و من سر کار بودم

روز تولد خاله ام نرفتم خونه مادربزرم چون مشغول نوشتن یه تحقیق بودم

کاردستی دیگه با دخترک درست نمی کنم چون وقتش نمیکنم

 

من مگه سر کار نمیرم برا لذت بردن از زندگیم ؟؟ پس چرا تو خیلی از لحظاتی که باید می بودم تا لذتش ببرم اما نبودم

 

نمیدونم من راهم اصلن درسته یا نه؟؟؟

 

به این چیزا که فکر میکنم؛ شک همه وجودمو میگیره؛ درسته؟ غلطه؟

 

اصلن چی درسته چی غلطه

چقدر حس می کنم که نمیدونم چکار کنم حس میکنم گیجم و میترسم خیلی می ترسم. 

 

انقدر مشغول این چیزها بشم که هدف رو فراموش کنم یادم بره که من یه بار بیشتر زندگی نمیکنم؛ یادم بره که از لحظات خوب باید لذت ببرم

اصن از چی نیست که لذت ببرم انگار بهانه های کوچیک هم از دست میدم به دلیل زیاد مشغول بودن

 

چقدر دلم میخاد از یه جا یه انرژی یه خوشحالی بزرگ بهم تزریق بشه و زود هم تموم نشه

 

من دارم کلی به این در و اون در میزنم برای مهیا کردن خیلی چیزا بعد میگم اگر مثلا در حین همین تلاش ها مردم و اصلن به لذتش نرسیدم چی؟؟

اصلن از کجا معلوم لذت تو چی هست؟

 

بعضی روزها هست ۱۲ ساعت سر کارم و وقتی بر میگردم باید با دخترک وقت بگذرونم

 

۱۲ ساعت کار کنم واسه چی؟ آخرش چی؟

 

ول کن دیگه خدارو شکر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۰ ، ۲۳:۵۹
مریم بانو

تو‌ کار خونه کمک می‌کنه ، آشپزی میکنه، بهش میگم، ممنون

میگه اخه من باید بکنم این کارا رو‌ چون میخام  بزرگ شم شوهر کنم زن خونه بشم ازدواج‌ کردم زن خونه بشم، این چیزا رو‌بلد باشم 🥰🥰

قربون این شیرین زبونی هات دختر کوچولو

.......................................

میخواهیم‌خدا رو شکر کنیم، میگم خدایا شکرت که به ما فلان چیزو دادی

میگع: ممنون هرچی دادی و ندادی شکر خدایا ،

و‌ ادامه میده
: ممنون واسه اینکه علی اقا به ما دادی شکر ولی پس بگیر دیگه نده

کلی از دستش‌خندیدم

...........................

باهام گاهی میاد کلاس زبان، ی جلسه ک اومد استادمون هم پسرش رو‌اورده بود و وسط‌جلسه داشت با پسرش مهربانانه حرف میزد که سر و‌صدا نکنه 

دخترک میگه: چ  بابای مهربونی داره 

...........................

از دسته سوالات علمیش: 

برای بار چندم بحث چرخش ماه ب دور‌ زمین مگر‌ ماه پا داره ک بچرخه

چرا ما هرجا میریم ماه همراهمون میاد
ما چرا پس نمیفهمیم کره زمین میچرخه. یعنی باد ک میاد میچرخه. مگه فرفره است

..........................

 

تو کیفم نگاه کرده اسپری خوشبو کننده دید
میگه ماماان اونجایی ک میری درس میدی بوی بد میده؟؟

میگم چطور مگه

میگه اخه اسپری خوش بو کننده گذاشتی تو کیفت
مردم از خنده 
از حرفش و دقت بالاش

..............................

براش حرف دال رو‌بزرگ وسط دفترش نوشتم ک یاد بگیره

میگه عه مامان این شبیه نوچ میمونه اگر از این طرف ‌نگاش کنیم (نوچ یعنی تیک✅)

بعد میگه مامان شبیه دهن باز هم میمونه

شبیه فلان 

خلاصه با یه حرف دال با خلاقیت خودش کلی  شکل های مختلف ساخت

من یادمه بچه ک بودم با تسبیح شکل مو می ساختم ولی دخترک با تسبیح انواع شکل های مختلف میسازه و‌درست هم انجامش میده

بهش میگم تو خیلی خلاقی 

میگه تو ‌مثل من خلاقون نیستی من از تو ‌بیشتر خلاقونم

خلاقون😃😃

...................

میگم وای بغل تو آرامش دهنده است و‌میخام هزارتا بوست کنم

میگه: بغل و نوازش و بوس مثل قرص میمونه ک هنوز دانشمندا و‌‌ دکترا نتوستن درستش کنن و دکترا

....................

میگم: وای من نمیتونم وای سخته من چقدر خنگم هیچی بلد نیستم

با اخم و قیافه ناراحت میاد میگه : عههههه ، از خودت بد نگو، تو همه کار میتونی بکنی ی بار دیگه اگر از خودت بد بگی دیگه باهات بازی نمیکنما

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۰۰ ، ۱۱:۵۳
مریم بانو

علی از همسایه گردو‌ گرفت که بشکنیم و مغز کنیم

خانوادگی نشستیم دورش و شروع کردیم 

نگاهم افتاد به یک عالمه مغز گردو که مغز کرده بودیم، یاد حامد افتادم، اون موقع که یه‌ زمین کوچیک اطراف شهر خریده بودیم و ‌چندتا درخت کوچیک‌ گردو داشتیم، ازش گردو‌ چیدیم ، من مغز کردم گردوها رو برای حامد 

یه مقداری براش مغز کردم بعد دیدم خیلی وارد نیستم بعضیا خورد شدن ، رفتم اجیل فروشی گردوهای خیلی عالی سفید ی مقدار خریدم و‌ قاطی کردم با گردوهای خودمون

بعد بهش پیام‌دادم گفتم من نمیخام وقتت بگیرم بیا فقط ۱۷ ثانیه کارت دارم،

ثانیه اش حساب کرده بودم که میخام گردوها رو‌بهش بدم و ‌بهش بگم این گردوهای زمینمونه دوست داشتم تو‌هم بخوری، دیدم گفتنش‌ و دادن اون گردوها تقریبا ۱۷ ثانیه طول میکشه

همش بهش پیام میدادم فقط ۱۷ ثانیه بیا

خاک بر سر من احمق پست ب اون آشغال اینجور التماس ‌دیدنش میکردم

تا ی روز پیام داد گفت اومده .... اگر میخام برم

ی جای دور بود اون طرف شهر

گفتم میام ماشینو برداشتم‌ رفتم

رفتم این همه راه برای ۱۷ ثانیه 

اومد نشست کنارم تو‌ماشین پاکت گردوها رو بهش دادم

یه کمی حرف‌زدیم و‌رفت

شاید در حد ده دقیقه یا کمتر و رفت خیلی عادی خیلی سرد

 

در‌حین شکستن گردو‌ها دخترک دستش اورد نزدیک لب هام تا یدونه ریزه گردو‌ بزاره دهنم

انگشتش رو بوسیدم

ذوق کرد چشماش برق زد، همون انگشتی ک بوسیده بودم رو‌ مثل ی شی با ارزش نزدیک خودش گرفت و جای لب های منو‌هزار بار بوسید

خوشش‌اومده بود بازهم ‌تکرار کرد دستش میاورد نزدیک ‌لب هام، میبوسیدم، و جای لب های منو‌ میبوسید

یاد خودم افتادم، وقتی حامد دستمو میگرفت از ماشینش ک پیاده می شدم جای لمس دستاش که دستمو‌ گرفته بود می بوسیدم

 

 

به علی گفتم‌ دیگه گردو نگیر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۱۱:۳۷
مریم بانو

- ولی دماغ خودت قشنگ‌بودا، رفتی الکی عمل کردی

- میخام برم لیزر

- لیزر چیه؟

- با لیزر موهای بدنم میره دیگه در نمیاد

- ولی تو با مو هم قشنگی، چرا این کارا رو با خودت میکنی دماغت خوب بود عمل کردی حالا موهات چ ‌بدی داره، تو ‌با موهای بدنتم قشنگی

 

این حرفا رو‌ فقط کسی که عاشقته میتونه بزنه بهت. دخترک به من میگه، 

خوبه که هست

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۰۰ ، ۱۱:۳۳
مریم بانو

از خواب بیدار میشم، 

دیگه براش عادی شده، دیگه انگار پذیرفته این شرایطو

برای منی که همیشه رابطه جنسی رو جزو‌ مهمترین ارکان زندگی میدیدم، حالا از آخرین باری که با علی سکس دو‌نفره داشتیم یکسال میگذره

و آخرین باری که خودم مسیرش رفتم ۷ ماه پیش بود

دیگه هیچ وقت رخ نداد

تا امروز صبح فقط خواستم خالی بشم، حتی بدون هیچ‌ لذتی فقط صرفا طی کردن این مسیر، فقط پیش بردن این فرایند بدون اینکه لذت ببرم، همین 

بعدش یه حسرت نمیدونم یه ... یه چیزی که نمیدونم عمیقا غمگینم میکنه

 

به ما استراحت نیومده ب این نتیجه میرسم همون روزهایی که ۱۲ ساعت بیرون مشغول بدو بدو هستم بهترینه برام، خسته و بی اختیار خواب

میخزم لابلای موزیک های گوشیم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۱:۳۲
مریم بانو

دانلود آهنگ جدید